تبلیغات اینترنتیclose
شرمندگی پسر
امروز:

 

تو را من چشم در راهم

 

روزی از روزها یه دختر کوچولو اومد کوچه بازی کنه اما هیچکس نبود باهاش بازی کنه جلوی در خونشون زانوهاشو بغل کرد و نشست و هی با خدا حرف میزد که یه لحظه صدای مردی اونو به خودش آورد به مرده خیره شده بود اون مرد یک جوان بود که داشت با تلفن حرف میزد پشت تلفن هرکی بود داشت به اون میگفت کدوم خدا ،کدوم امام زمان ،اگه هستند چرا جواب نمیدن ،دختره انگار آتیشی شده بود از یه دختر بچه 7 ساله این رفتار بعید است ،بلند شد و عصبانی گوشه پیراهن پسره را گرفت و داد زد هی تو؛ پسره با دیدنش گوشی را قطع کرد گفت چیه دختر کوچولو؛دختره گفت کوچولو تو هستی نه من..

پسره گفت چی داری میگی حالت خوبه تو کوچیکی یا من ؟

دختره چشاش پر از اشک شدو گفت کوچیک کسی هست که خدا و امام زمان را نمیبینه تو کوچیک و حقیر هستی مامانم همیشه میگه ما بد هستیم که واسه امام زمان زیاد دعا نمیکنیم اما با دیدن شما فهمیدم مادرم اشتباه کرده از ما بدتر هم هستند که نه تنها دعا نمیکنن بلکه اصلا امام زمان و نمیشناسن

پسره شیفته حرفهای دختره شد و گوشه ای نشستند دختره ادامه داد تو تا حالا مریض شدی ؛اتفاق بد برات افتاده ؟

پسره گفت خب معلومه که؛

دختره گفت کی به دادت رسیده خدا ؛ائمه یا این مردم که مخلوق خدا هستند؟

پسره سرش را پایین انداخت و از شرم هیچی نگفت دختره ادامه داد اگه الان یه حیوون درنده بیاد وبخواد تورو بخوره آیا من میتونم تورو نجات بدم ؟

پسره سرشو به علامت نه تکون داد و آرام زیر لب گفت نه

دختره گفت پس چرا میگی خدا نیست و امام زمان وجود نداره ما هر چه داریم از وجود پر برکت امام زمان داریم بابا ندارم اما همیشه بابا صداش میکنم وقتی بعضی وقتها میبینم پول نداریم بعد از نماز دعای فرج و میخونم بعد دستهام و بلند میکنم و میگم امام زمان بابای نازم ما پول نداریم اما آقا از جایی به ما پول میده که حتی خودمون هم نمیفهمیم؛ وقتی صداش کنی و ازش بخوای هیچوقت بهت نه نمیگه که هیچ ؛بلکه با روی باز بهت میده آقا خیلی مهربونه تو چطور نمیبینیش میخوای وقتی دیدمش بهش بگم کمکت کنه تا باورش کنی پسره گفت مگه میتونی ببینیش

دختره گفت آره تو دلم میبینمش آخه خونه آقا دلمه همیشه بهش سر میزنه آقای ما خیلی خوبه دختره با چشمان اشکبارش به پسره کرد و گفت آقا میخوای دعای فرج و یادت بدم پسره با اینکه بلد بود اما نخواست دل دختره رو بشکنه

گفت بله یادم بده دختره زمزمه کرد و اون تکرار کرد بعد از یکی دو بار تکرار گفت یاد گرفتم دختره گفت چه زود یاد گرفتی نکنه بلد بودی پسره گفت بله بلد بودم اما نخواستم دل کوچیکت رو بشکنم ،

دختره گفت دل من کوچیک نیست اگه کوچیک بود آقا نمیتونست تو دلم جابگیره آخه آقا خیلی بزرگه ؛تو که دلت نمیاد دل بشکنی چطور دلت اومد دل آقارو بشکنی و اشکش و در بیاری ؛پسره گفت چیکار کنم آقا من و ببخشه؟

دختره گفت گناه نکن و براش دعا کن که زود بیاد

پسره بلند شد و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت خدایا تورو به حق حضرت رقیه و دل پاک این دختر هدایتم کن منو از پیروان واقعی امام زمان قرار بده هر سال نیمه شعبان در این کوچه جشن و شادی برپا میکنم و این جشن را فقط اختصاص میدم به ذکر و صلوات برای ظهورش ؛

دختره آمین گفت و پسره

  اَللّهُمَ عَجِّل لِوَلِیِکَ الفََرَج

 را گفت و سر دختر را بوسید و رفت و هر سال نذرش را در همان محل ادا کرد چون یک روحانی باشخصیتی شد که عالم به خوبی او غبطه خوردند

 دوستهای عزیزم درسته اگه از ته دل ازش بخوای بهت میده یادمه پارسال مریض بودم پول نداشتم برم دکتر فقط یه لحظه دلم شکست گفتم آقا پول دکتر ندارم پول دکترم با تو به ولای مولا علی قسم فردای همون روز از جایی به دستم پول رسید که وقتی بهم دادند گفتند قرار بود بیاییم عیادتت ؛بجای میوه ویا چیزهای دیگه بهم 50 هزار تومن پول دادن این و تعریف کردم تا بدونید ما بد هستیم اماآقا انقدر خوبه که بدی مارو با خوبی میده

  اَللّهُمَ عَجِّل لِوَلِیِکَ الفَرَج

منبع: تبیان

صفحه قبل صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *


برچسب ها : دلنوشته مهدوی,شرمندگی پسر,امام مهدی,دختر کوچلو,دعای دختر,امام زمان,منتظران,ظهور,منجی,
نوشته شده در شنبه 22 تير 1392 ساعت 01:47 توسط فدایی گل زهرا| لینک ثابت



تمامی حقوق مطالب، برای وب سایت يازهرا محفوظ است.

POWERED BY IRAN.SC